تبليغاتX
با هاتم باهام باش
پروانه ای در شیشه
 

تغيير نگاه است

 

نگاه خود را عوض كن

 

همه ي زندگي تو عوض خواهد شد

 

تغيير نگاه ساده نيست

 

اما دشواتر از ادامه ي زندگي كنوني تو نيز نيست"

          

                        

   "مسيحا برزگر"

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در جمعه 1385/09/24  |
 

 

 

 

 

 

در ان طرف افق هاي روشن سايه اي مي بينم

سايه اي طلايي

سايه اي مهربان

كه داراي اغوشي باز براي پذيرفتن است

او امده است

او همان است كه هرشب در خواب من مهمان است

او همان است كه در شهر كهكشان

در خيابان ستاره

و در خانه ي نور

ديدمش

او تمام اميد من براي زندگي است

او همان است كه

من دوستش دارم

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در شنبه 1385/09/18  |
 زندگی

امروز روز آن است...

كه فراموش كني ان چه كه بودي.

استواري قدم هايت

صلابت عقاب ها را حقير جلوه خواهد داد

برخيز...

دوباره بياغاز!!!

وتو مي تواني

ان باشي كه يك عمر انتظارش را داشتي.

كمي تلاش كن .كمي ايمان!

ديگر وقت ان رسيده است

كه به وجودت افتخار كني!

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در جمعه 1385/09/10  |
 

تا حالا شده چيزي رو از ته دلت بخواي و خيلي هم دلت بخواد كه بهش برسي؟

اما نشده يا اينكه تو نتونستي

مي دوني چرا؟

چون بلد نيستي!!!

پس خوب بخوون تا ياد بگيري:

"اگر چيزي را مي خواهي بايد بتواني انرا در ذهن خود شفاف و روشن ببيني  و دور ان بچرخي .ان را حس كني و بويش را استشمام كني و مزه اش را بچشي و خلاصه ي كلام در درون خود به ان برسي.به محض اينكه اين اتفاق بيفتد بلافاصله در بيرون وجودت ان چيز در اختيارت قرار مي گيرد. راز كاينات همين است!"

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در دوشنبه 1385/08/29  |
 معجزه ی اشک

ان گاه كه

 نمي توانيم پا به پاي زندگي حركت كنيم

نااميدي توان را از قدم هايمان مي گيرد

وترفندهايمان براي رهايي به جايي نمي رسد

...

براي بازيابي توان از دست رفته

بياييد معجزه ي اشك را از ياد نبريم!

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در چهارشنبه 1385/07/26  |
 

تا حالا فكر كردي؟

حتما مي پرسي به چي؟

به خودت و خدا و دنيا

هر سه باهم

اصلا يه جمله بگو كه هر سه ي اينا تووش باشه

من مي گم:" من خداي هر دو دنيا رو دوست دارم"

اون يكي مي گه:" خداي دنيا مال منه"

اين يكي مي گه:"خداي من دنيا چيه؟"

ديگري مي گه:"خدا خدا خدا من دنياي تو رو دوست ندارم"

و...

تا دلت بخواد جمله هست .جمله هايي كه بعضي هاشون دل ادمو مي لرزونه

دلت مي خواد يه عشق واقعي رو تجربه كني كه فقط و فقط از بودنش لذت ببري؟

به همين جمله ها فكر كن و اونها رو با جمله ي خودت مقايسه كن.

اگه بخواي واقعا ببيني و بفهمي توي همين چند تا جمله چه رازها كه نخوابيده.

اگه حتي يه ذره هم روت تاثير گذاشته و مي خواي كه بري به سمتش

امشب موقشه

مي پرسي چرا امشب؟ من هم بهت مي گم اگه بري و قران رو باز كني و سوره ي قدر رو بخووني همه چيز دستگيرت ميشه.

ببنم چي كار مي كني!!!!!

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در یکشنبه 1385/07/23  |
 قسمت اخره هااااااااااااااااااااااااااااا

بعد هم سرم رو به نشانه ي تاسف براش تكون دادم و رفتم.

از پشت خيلي صدام كرد .هم اون هم دختري كه باهاش بود ولي ديگه اصلا گوشم بدهكار نبود كه نبود.

حدودا بعد از سه روز مادرم گفت كه يه دختري پشت در كارم داره .رفتم ببينم كه كيه.

ديدم كه همون دختريه كه اون روز با حسين علي بود تا خواستم كه در رو ببندم با دستش جلوي اين كار منو گرفت و گفت اول به حرفام گوش كن و بعدا هر كاري كه دلت خواست بكن.

شروع كرد به گفتن:

-باور كنيد كه من همكلاسي حسين علي توي دانشگاه هستم و به خاطر اينكه جزوه هاي حسين علي كاملترينه ازش قرض گرفته بودم اون روز هم اون اومده بود كه فكر كنم يه چيزي بخره كه من باهاش روبرو شدم و جزوه هاش رو كه اتفاقا باهام بود رو بهش دادم خيلي دوست داشتم كه براي يه سري از درسام كه ضعيف بودم ازش كمك بگيرم ولي نمي دوونم چرا خيلي عجله داشت و مرتبا مي گفت كه تولد يكي از دوستانشه و بايد زودتر بره.حالا هر كاري دلت مي خواد بكن.

خيلي بد توي چشاي دختره نگاه كردم و گفتم:

-چقدر فكر كردي تا تونستي اين داستان ها رو از خودت ببافي؟؟؟؟ببينم اون نامرد هم توي ساختنش شريك بود؟؟اصلا الان كجاست؟اهان فهميدم حتما داره جزوه هاش رو به يه نفر ديگه مي ده نه؟

-نه خير.الان با اجازتون توي بيمارستانه و گفته كه ازت خواهش كنم فقط براي يه بار ديگه ببيندت

-بيمارستان؟اون جا براي چي؟

-حسين علي خودش مي خواد بهت بگه .به من چيزي نگفت

سريع حاضر شدم با اون دختره رفتم بيمارستان.روي تخت بيمارستان دراز كشيده بود ولي بيهوش بود همين منو نگران كرد ولي قبل از اينكه وارد اتاق شم دكترش اومد جلو و گفت

-شما خانوم .م. هستيد؟

-بله .چطور مگه؟

-اين اقا اصرار داشتند كه هر چي در مورد ايشون مي دوونم فقط به شما بگم

-مثلا چي؟

-اين پسر يه مشكل روحي خيلي بزرگي به خاطر تنهاييش داشت.در واقع يكي از بيمارهاي جدي من بود اين اواخر كه حدود يه ماه مي شد حالش خوب شده بود و دائما از يه نفري مي گفت كه خيلي دوتش داره و با اون اصلا تنهايي نمي كنه . هميشه مي ترسيدم كه بلايي رو كه نبايد سر خودش بياره كه اين كار رو هم كرد

-يعني چي؟

-يعني اقا حسين علي تا چند لحظه ي ديگه از دنيا ميره

-چي؟

با عجله به سمت اتاقش رفتم ولي خيلي دير شده بود .اون ديگه رفته بود...

من حتي ازش خداحافظي هم نكردم

 

 

 

 

اين داستان يه دختري به نام .م. بود كه دوست داشت يه جورايي به يه عنوان دردو دل كنه.اميدوارم كه يه سري از پسرا با خيانت هايي كه مي كنن اين جوري دو تا عاشق رو از هم دور نكنندو دخترا رو نسبت به پسرا بدبين نكنند

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در یکشنبه 1385/07/16  |
 مبارک
سلام به همگی

امروز ۸مهر تولدمه

تولدم مبارک

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در شنبه 1385/07/08  |
 ادامه ی داستان رو بخوونی هااااااااااااااا

-باشه

بعد هم دوباره اشك ريخت و ريخت...

نمي توونستم تحمل كنم اومدم بيرون و بابام و روبروم ديدم اون هم هيچي نگفت فقط سرش رو برام تكون داد و از نگاهش مي شد فهميد كه داره مي گه اخه دختر اين چه قولي بود كه دادي. اخه من بايد چه كار مي كردم؟بدجور سر دو راهي گير كرده بودم

ولي بالاخره تصميم گرفتم فقط به عنوان يه دوست بهش علاقه نشون بدم ولي هيچ وقت بهش دل نبندم

در هر حال بعد از يه ماه كه تقريبا حالش خوب شده بود و خيلي هم سرحال بود دوباره همديگر رو توي اون محل اول اشناييمون ديديم

يه شاخه گل سرخ رو كه هنوز وانشده بود و غنچه بود هم باهاش بود

با خنده جلو اومد و اون گل خوشگل و مورد علاقه ي من و بهم داد .

بعد هم گفت من فقط تو رو دارم و فقط توي اين دنيا بعد از خدا به تو تكيه كردم ...دوستت دارم...

وقتي كه مي خواست بگه دوستت دارم تمام وجودش از ته دل اين حرف تاييد مي كردند و لحن گفتارش خيلي تاثيرگذار بود ولي من عينك بدبيني رو زده بودم و اصلا دلم نمي خواست كه برش دارم.

روزها همين جور مي گذشت و روزي نمي شد كه اين گل پسر با يه شاخه گل نياد پيش من و به من نگه كه دوستم داره...

تا اينكه يه روز اونقدر سرگرم صحبت با حسين علي شدم كه خيلي دير به خوونه رسيدم .بابام ناراحتي قلبي داشت و به خاطر همين هم خيلي نگران و ناراحت شده و طرف چپش هم سنگيني مي كرد .اخه هيچ وقت سابقه نداشته كه بدون اطلاع به خانواده ام بيرون برم در هر حال وقتي كه وارد خونه شدم با اخم شديد بابام روبرو شدم خيلي زياد عصباني بود با اخم ازم پرسيد كه كجا بودي ؟

-بابا همين سر خيابون اون ور

-اون جا چه غلطي مي كردي؟هان؟

-با حسين علي بودم

-غلط كردي .با اون پسره ي اش و لاش كه اصلا معلوم نيست كه با كيه و كجاست و چي كار مي كنه ؟هان؟

-اخه بابا...

-هيچي نگو اصلا خفه شو

 بعد هم كتش رو پوشيد و با عصبانيت رفت سراغ حسين علي.پسر بيچاره اخه چه گناهي داشت

از پنجره به بيرون اويزون شده بودم كه ببينم بابام چه جوري و با چه قيافه اي بر مي گرده.يه دفعه ديدم كه بابام يقه ي حسين علي رو گرفته داره مثل يه حيوون كشون كشون مياردش خونه. بعد هم دم در خونه تا مي توونست توو گوشي نثار اون طفل معصوم كرد. با اين همه از جاش پاشد و سرش و انداخت پايين و گفت "ببخشيد"بعد هم دست بابام و بوسيد و گفت "غلط كردم .اره مي دوونم تو حق داري ولي هر چه قدر هم منو بزنيد و فوش به هم بديد و چه مي دوونم هر كار ديگه اي... باز هم مي گم من عاشق دخترتونم من ديوونه ي دخترنتونم"بعد هم خم شد و دست بابام و بوسيد و رفت .

بابام و مامانم و من بهت زده فقط به حسين علي كه در حال رفتن بود نگاه مي كرديم. ديگه كم كم داشتم نرم مي شدم و حرفاشو باور مي كردم.

تا اينكه بعد از سه ماه با هم قرارا داشتيم ولي نيوومد من هم خيلي نا خود اگاه رفتم به طرف بازار    كه نزديك خونمون بود. با كمال ناباوري حسين علي رو با يه دختره ديدم كه داشتند يه چيزي با هم ردو بدل مي كردند شكه شده بودم نمي دونستم كه اون چيزي رو كه دارم مي بينم باور كنم يا نه .ديگه از هر چي پسر بود تووي اون لحظه بدم مي اومد.رفتم جلو روي زمين تف كردم و گفتم:

خيلي بي شعوري .اين بود اون قسمايي كه به من مي دادي كه دوستم داري .هان؟

باز هم بقيه اش براي بعد(ديگه كم مونده...)

 

 

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در چهارشنبه 1385/07/05  |
 معذرت می خوام
از همه ی شما گل های عزیز که این چند وقت نبودم و شما رو منتظر گذاشتم معذرت می خوام باور کنید نه با کسی قهرم و نه از کسی ناراحت هستم.اخه مسافرت بودم. ادامه ی داستان رو نوشتم و ان شاالله سر فرصت به همتون سر می زنم

                                                                          دوستدار همتون انیسا

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در شنبه 1385/07/01  |
 حالا ادامش رو

بعد از اينكه رسيدم خوونه بلافاصله موضوع رو با مامان و بابام در ميان گذاشتم و اونها هم خيلي متاثر شدند و خيلي سريع حاضر شدند تا بريم بيمارستان

دلم اشوب بود .يه جورايي هم خودمو تحسين مي كردم چون بابام بهم مي گفت:"افرين دختر گلم كه به هر احساساتي دل نمي دي" هم كه خودمو سرزنش مي كردم ولي واقعا تقصير من نبود .چون كه اون كه خيلي از اين حرفا رو از خيلي پسرا شنيده بودم كه بعد از شنيدن جواب رد از من بلافاصله با يه دختر ديگه ديده بودمشون.

بالاخره رسيديم به بيمارستان و اسم اتاقش رو با نشوني هاي خيلي كمي كه در اختيار داشتم به دست اوردم و به سمت اتاقش رفتم.

خوشبختانه چون راننده تريلي با ديدن من توي وسط خبابون ترمز كرده بود در نتيجه از سرعتش كم شده بود اسيب خيلي جدي به اون پسر بيچاره نزده بود ولي خوب سرش باندپيچي شده بود و مرتبا ناله مي كرد ولي خوشبختانه به هوش بود با ديدن من صداي ناله هاش قطع شد و با صدايي لرزان كه سعي در پنهان دردي كه داشت .داشت گفت:"سلام"

بدون اينكه حتي يه سلام خشك و خالي بهش كنم گفتم:

-اين چه كاري بود كه كردي؟مثلا كه چي بشه؟ نبايد اين كار خطرناك رو مي كردي؟

-شايد بتوونم لااقل از اين راه بهت ثابت كنم كه دوستت دارم

-ولي در هر حال من كه هنوز...

ديدم شرايطش مناسب نيست در نتيجه ادامه ندادم

شايد كه بپرسين اخه ادم اين قدر بي رحم مي شه ولي چي كار كنم كه اونقدر چشم و گوشم از اين حرفا و كارا پر بود كه عظمت كارش اصلا به نظرم نمي اومد.در حاليكه توي فكر بودم كه بايد با اين پسر چي كار كنم بابام اومد و منو برد بيرون كه تحت تاثير حرفاي اون پسر قرار نگيرم.فكر كنم كه من هم مثل بابام بودم كه دلم به اندازه ي ذره اي براش نلرزيد

مامانم ازش پرسيده بود كه شماره اي از خونواده اش بده تا اونها هم با اطلاع بشند ولي هيچ چيزي دريافت نكرده بود

وقتي كه در مورد تحصيلات اين پسر بيچاره ازش پرسيده بود با كمال ناباوري توي دانشگاه خواجه نصيرالدين در حال اتمام رشته ي مهندسي مواد بود

خلاصه هر چقدر مامانم بيشتر به اون پسر بيچاره اهميت مي داد منو بابام همون قدر ازش دور مي شديم

واما يه هفته ي ديگه وقتي رفتم توي اتاقش با اشك هايي كه مي ريخت و با خداي خودش مناجات مي كرد روبه رو شدم .پشت در ايستادم و به حرفاش گوش كردم:

"خداجون دوستش دارم.عاشقشم.چرا نبايد باور كنه.خدايا من تنهام و چيز ي براي از دست دادن ندارم اگه قراره كه من به اين دختر نرسم از اين دنيا برم بهتره . خدا.خدا.خدا. اخه چرا اين همه بدبختي بايد مال من باشه؟من مگه چه گناهي كردم؟خدا خودت كمكم كن"

بعد هم باصداي بلند گريه كرد.من خودم ادمي هستم كه اگه كسي خلوتم با خدارو به هم بزنه خيلي عصباني مي شم به خاطر همين گذاشتم تا كمي اروم بشه بعد از چند دقيقه وارد شدمو كنار ش روي تخت نشستم باز هم فقط نگاه كرد فقط نگاه...

گفتم:"باشه دركت مي كنم وسعي مي كنم باور كنم كه دوستم داري باشه؟ گريه نكن باشه؟

-باشه .هر چي كه تو بگي(خدا ازت ممنونم .تو چقدر خوبي)

بعد هم دوباره با چشماني كه مي شد شدت عشق و علاقه رو از توشون فهميد بهم نگاه كرد و بعد از چند لحظه دستام رو گرفت و فشار داد بعد با چشماني كه فقط اشك مي ريخت گفت:"قول بده تنهام نذاري.قول بده باشه؟

باز هم بقيه اش مال بعد....

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در شنبه 1385/07/01  |
 حتما بخوونینش

يه روز در حاليكه از مدرسه به سمت خانه حركت مي كردم يه پسري جلوي راهم رو گرفت و درست روبروي من ايستاد همين باعث شد كه من هم باسيتم

هيچ چيزي نگفت فقط نگاه كرد.چشماش پر از اشك شده بود با عصبانيت گفتم :"كاري داشتيد؟من كار دارم ها بيكار نيستم"

-اخه مي ترسم اگه حرفم رو بزنم از من رو برگردونيد

-خوبه پس خودت هم مي دوني كه ميخواي چرت و پرت بگي

بعدهم با عصبانيت كنارش زدم و به راه خودم ادامه دادم.باور نمي كنيد همونجا روي زمين نشست و به من خيره شد و اشك ريخت.اصلا اهميت ندادم چون به خودم قول داده بودم كه به هيچ پسري اعتنا نكنم و حرف هيچ كدومشون رو گوش نكنم.

فردا دوباره هونجا راهم رو بريد اين دفعه گفت:

-مي دونم كه پسراي امثال من كارايي كردند و تجربه هايي توي ذهن شما دخترا باقي گذاشتند كه الان نمي خواي به حرفام گوش كني ولي من ازت خواهش مي كنم

دلم به نگاه ملتمسانه اش سوخت و در نتيجه قبول كردم. شروع كرد:

-احساس مي كنم دارم نابود مي شم.مي دووني من هيچ كس رو ندارم .مامانم سر به دنيا اوردن من از دنيا رفت و بابام هم توي يه ثانحه ي رانندگي از دنيا رفت .هم من .هم مامانم .هم بابام تك فرزند بودند. يعني كلا مامان بزرگ هام و مامان من تك زا بودند. حدود دوسال كه مي شناسمت و هرجا مي ري اگه برگردي و پشت سرت رو نگاه كني من باهاتم مگر اينكه دير دم خونتون برسم و تو رفته باشي.نجابتت.خانوميت.ادم بودنتواحساسات زيبات همه و همشون منو به نزد تو اوردند تو رو خدا منو پس نزن

-ببينم نكنه مي خواي همه ي اين مزخرفات تو رو باور كنم هان؟برو برو پسرجون .برو يه خر ديگه پيدا كن.

اينو گفتم و رفتم دوباره به ديوار تكيه دادو فقط گريه كرد...

از اون روز به بعد ديگه هيچ چيز ي نگفت فقط و فقط به همون ديوار تكيه مي دادو با چشمايي پر از اشك نگاهم مي كردو رفتنم رو تعقيب مي كرد.

هر روز اين شده بود كارش ديگه يه جورهايي كلافه شده بودم

يه روز با عجله داشتم به سمت خونه مي رفتم اخه قرار بود كه بريم دكتر و من هم به حد كافي دير كرده بودم با عجله داشتم از خيابون رد مي شدم كه يكدفعه صداي بوق تريلي باعث شد كه وسط خيابون خشكم بزنه يه دفعه همون پسره نمي دونم از كجا پيداش شده و پريد وسط خيابون و منو هول داد به اون طرف و تا خواست خودش بياد اين طرف ماشين باهاش برخورد كرد و نقش بر زمينش كرد بي اختيار داد زدم نه~

به طرفش رفتم و خواستم صداش كنم ولي اسمش رو نمي دونستم فقط گريه كردم يه ماشين نگه داشت و سوارش كرد ازش اسم بيمارستاني كه مي خواستند ببرنش رو پرسيدم وماشين حركت كرد

تا رسيدم خونه...

بقيه اش بموونه براي بعد

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در شنبه 1385/06/25  |
 حکایت دروغ وحقیقت

روزي دروغ به حقيقت گف:"بيا در اين ابگير ابتني كنيم"

حقيقت لباسهايش را دراورد و در ابگير پريد.دروغ لباسهاي حقيقت را پوشيد و رفت.

از ان روز است كه ما دروغ را در لباس حقيقت مي بينيم

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در پنجشنبه 1385/06/23  |
 اخه چرااااااا؟

اخه چرا ابجیتوون رو تنها گذاشتین تو رو به خدا کمکم کنین

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در سه شنبه 1385/06/21  |
 دختروپسرای امروزی

واي واي

اخه من نمي دونم چه به سر اين دختر و پسراي امروزي اومده

واقعا نمي دوونم

ادم نمي تونه تشخيص بده كه طرف پسره يا دختر

پسرا كه تنها چيزي كه ندارن اندازه ي يه نخود شباهت به مردهاست

تا حالا شهرك غرب رفتي؟اصلا حالت به هم مي خوره

پسرها همشون پاهاشون رو تيغ زدن و شلوار برمودا پوشيدن!!!

تازه موهاشون رو هم بلند كردن و دم اسبيش هم كردن توي بعضي هاشون رنگ و مش هم پيدا مي شه

يعني واقعا چي فكر مي كنن؟ها؟اصلا يعني چي ؟

ادم چه قدر مي توونه خيلي ببخشيد نفهم باشه كه غرورو مردونگيش رو بذاره زير پا و اين كارو بكنه

دخترا كم بودن پسرها هم اضافه شدن(گل بود و به چمن اراسته شد)

حالا دخترا رو باش:

يه شلوار و بلوز مردونه پوشيده موهاش رو هم مردونه كوتاه كرده و يه كلاه كپ هم گذاشته به سرش

يه زنجير هم توي دستش داره مي چرخونه

اخه چطور مي تونن اون نجابت و عفاف دخترونه رو با اين ژيگول مگول ها عوض كنن؟

جدا عجب روزگاريه!!!

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در دوشنبه 1385/06/20  |
 

با چشماني منتظر رو به فردا ايستاده ام

در انتظار اينده

در انتظار دردسرها

در انتظار تكرار گذشته

در انتظار شكست ها

در انتظارمرگ ونيستي...

 

كسي در كنارم ايستاده و با رويي خوش نگاهم مي كند و مي گويد:"هيچوقت در انتظار چيزهاي منفي مباش زيرا زودتر از انچه كه بايد از راه مي رسند"

در گوشه اي مي نشينم و با اشك هاي خود  خلوت مي كنم هيچ اميدي به اينده ندارم هيچ هدفي براي اينده ندارم

 

كسي در كنارم مي نشيند و دست مهرباني بر سرم مي كشد و مي گويد:"اينده در انتظار توست. در انتظار درخشش تو. در انتظار ديدار تو..."

 

به درختي تكيه داده ام از تنهايي دوست دارم فرياد برارم چه كنم كه در هفت اسمان هم يك ستاره ندارم

 

كسي در كنارم به درخت تكيه مي زند و مي گويد :"چرا ؟ تو  خالق هفت اسمان پر ستاره را داري"

رو به او مي كنم و مي گويم:" ندارم ... ندارم..."

او مي گويد :"داري! ولي نمي بيني او در مقابلت ايستاده و با توست در هر لحظه و در زمان بروز هر

مشكلي!!!"

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در دوشنبه 1385/06/20  |
 اون بالاي با توئه

جلوي پنجره ايستادم ودلم گرفته.

يه بغض سنگين توي گلوم گير كرده.

دلم مي خواد گريه كنم و اشك بريزم

حس مي كنم تنهام و تنهايي رفيق دلمه. بارون مي باره فكر كنم آسمون هم دلش مثل گرفته و داره با آسمونش دل منو ابري تر مي كنه .به اسمون نگاه مي كنم و اشك مي ريزم . از همه چيز و از همه كس خسته شدم

ولي ...ولي ...يه لحظه .يه صداي زيبا و دلنشين به گوشم داره مي رسه مي توونم با تمام احساس وجودش رو احساس كنم مي توونم در اغوش بگيرمش واي چقدر لذت بخشه تا حالا اينجوري به اين صدا گوش نكرده بودم

اره...اره...دارم مي شنوم "الله اكبر.الله اكبر"صدا صداي اذان مغربه .تازه يادم افتاد كه تنها نيستم. دوست هميشگي من. كه هميشه فراموشش مي كنم  ولي اوون هميشه با منه و هيچ وقتي من رو از يادش نمي بره.مي بيني حالا هم داره صدام مي كنه مي بيني اغوشش رو باز كرده ومنتظره كه من خودم رو توي اغوش گرمش جا بده

گاهي اوقات از خودم بدم مي اد كه دوست به اين خوبي رو پس مي زنم بيشتر اوقات فراموشش مي كنم و كارايي كه اصلا دوست نداره انجام مي دم .

تو چي تو اصلا به يادشي؟منتظرماااااااااااااااااااااا

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در یکشنبه 1385/06/19  |
 خداحافظی

مي خوام با تنهايي خداحافظي كنم

مي خوام كوله بار غم رو كنار بذارم

مي خوام دست دوستي و همدلي رو به سمت خدا دراز كنم

مي خوام با اطرافيانم باشم

مي خوام تمام غم ها رو با آتيش خشمم بسوزونم تا هم غم هام از بين برن هم خشمم

مي خوام مهربون باشم

مي خوام مثل آسمان بخشنده باشم

مي خوام مثل دريا  آروم باشم

مي خوام مثل بارون لطيف باشم

مي خوام مثل برف سفيد باشم

مي خوام با اوس كريم باشم

تو چي ؟ تصميم تو چيه؟ مي خواي با من همراه باشي ؟پس دستت رو به سمت من دراز كن ...

ما با هم به سفر مهمي داريم مي ريم!!!

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در شنبه 1385/06/18  |
 

تا حالا عاشق شدي؟

چند بار؟

توي همشون موفق بودي؟

من كه يه عاشق دل شكسته ام يه عاشقي كه ذره ذره نابود شده يه عاشقي كه ديگه نمي خواد عاشق بشه

نمي دوونيد كه چقدر دوستش داشتم حاضر بودم تمووم دنيام رو بدم ولي اوون مال من بشه ولي نشد اوون به من يه جواب سر بالا داد اوون منو پس زد اوون به من حتي به اندازه ي يه ابسيلون هم ارزش قائل نشد

اوون منوتنهام گذاشت

 از اوون موقع فقط مي خوام گريه كنم همه ي شبا ترجيح مي دم گريه كنم تا بخوابم هر روزي كه شروع مي شه و به پايان مي رسه امكان نداره كه فكرش رو نكنم

ولي مي دوونم كه خدا با منه  مي دوونم كه دوستم داره وكمكم مي كنه  فقط به خودش اميد دارم

چون مي دوونم كه با منه...

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در شنبه 1385/06/18  |
 

باز هم يه قيافه شناسي ديگه

قابل توجه دخترا و پسرا

 

كساني كه ابرويي مشابه~رو دارن افرادي خشمگين و قوي و نامتعادل و برون گرا هستند و دو دسته اند

يك دسته مستعدان بزهكار كه زود رنج-اشوب گر و تحريك پذير و پرخاشگر مي باشند

دسته ي بعدي سلطه جويان برتري طلب-تنوع طلب-عصبي-تندكار-بي دقت و فعال هستند

اين موارد هم براي دخترا و هم براي پسرا خيلي مهمه مثلا فكرش كن كه همسرت يه ادم تحريك پذير باشه با هر تحريكي امكان داره زندگيت رو از هم پاشيده بشه يا اينكه اگه خشمگين و قوي نامتعادل باشه فكر نكنم بتووني باهاش دو كلمه حرف بزني يا اينكه اگه زودرنج باشه نمي شه باهاش يه شوخي كوچولوي خنده دار كرد

البته فعال بودنش خيلي خوبه ولي بي دقتيش گند مي زنه به همه چيز!!!بهتره  به ابروهای این جنایت کار نگاه بکنید

|+| نوشته شده توسط انیسا مسیبی نیا در پنجشنبه 1385/06/16  |
 
 
بالا