بعد از اينكه رسيدم خوونه بلافاصله موضوع رو با مامان و بابام در ميان گذاشتم و اونها هم خيلي متاثر شدند و خيلي سريع حاضر شدند تا بريم بيمارستان
دلم اشوب بود .يه جورايي هم خودمو تحسين مي كردم چون بابام بهم مي گفت:"افرين دختر گلم كه به هر احساساتي دل نمي دي" هم كه خودمو سرزنش مي كردم ولي واقعا تقصير من نبود .چون كه اون كه خيلي از اين حرفا رو از خيلي پسرا شنيده بودم كه بعد از شنيدن جواب رد از من بلافاصله با يه دختر ديگه ديده بودمشون.
بالاخره رسيديم به بيمارستان و اسم اتاقش رو با نشوني هاي خيلي كمي كه در اختيار داشتم به دست اوردم و به سمت اتاقش رفتم.
خوشبختانه چون راننده تريلي با ديدن من توي وسط خبابون ترمز كرده بود در نتيجه از سرعتش كم شده بود اسيب خيلي جدي به اون پسر بيچاره نزده بود ولي خوب سرش باندپيچي شده بود و مرتبا ناله مي كرد ولي خوشبختانه به هوش بود با ديدن من صداي ناله هاش قطع شد و با صدايي لرزان كه سعي در پنهان دردي كه داشت .داشت گفت:"سلام"
بدون اينكه حتي يه سلام خشك و خالي بهش كنم گفتم:
-اين چه كاري بود كه كردي؟مثلا كه چي بشه؟ نبايد اين كار خطرناك رو مي كردي؟
-شايد بتوونم لااقل از اين راه بهت ثابت كنم كه دوستت دارم
-ولي در هر حال من كه هنوز...
ديدم شرايطش مناسب نيست در نتيجه ادامه ندادم
شايد كه بپرسين اخه ادم اين قدر بي رحم مي شه ولي چي كار كنم كه اونقدر چشم و گوشم از اين حرفا و كارا پر بود كه عظمت كارش اصلا به نظرم نمي اومد.در حاليكه توي فكر بودم كه بايد با اين پسر چي كار كنم بابام اومد و منو برد بيرون كه تحت تاثير حرفاي اون پسر قرار نگيرم.فكر كنم كه من هم مثل بابام بودم كه دلم به اندازه ي ذره اي براش نلرزيد
مامانم ازش پرسيده بود كه شماره اي از خونواده اش بده تا اونها هم با اطلاع بشند ولي هيچ چيزي دريافت نكرده بود
وقتي كه در مورد تحصيلات اين پسر بيچاره ازش پرسيده بود با كمال ناباوري توي دانشگاه خواجه نصيرالدين در حال اتمام رشته ي مهندسي مواد بود
خلاصه هر چقدر مامانم بيشتر به اون پسر بيچاره اهميت مي داد منو بابام همون قدر ازش دور مي شديم
واما يه هفته ي ديگه وقتي رفتم توي اتاقش با اشك هايي كه مي ريخت و با خداي خودش مناجات مي كرد روبه رو شدم .پشت در ايستادم و به حرفاش گوش كردم:
"خداجون دوستش دارم.عاشقشم.چرا نبايد باور كنه.خدايا من تنهام و چيز ي براي از دست دادن ندارم اگه قراره كه من به اين دختر نرسم از اين دنيا برم بهتره . خدا.خدا.خدا. اخه چرا اين همه بدبختي بايد مال من باشه؟من مگه چه گناهي كردم؟خدا خودت كمكم كن"
بعد هم باصداي بلند گريه كرد.من خودم ادمي هستم كه اگه كسي خلوتم با خدارو به هم بزنه خيلي عصباني مي شم به خاطر همين گذاشتم تا كمي اروم بشه بعد از چند دقيقه وارد شدمو كنار ش روي تخت نشستم باز هم فقط نگاه كرد فقط نگاه...
گفتم:"باشه دركت مي كنم وسعي مي كنم باور كنم كه دوستم داري باشه؟ گريه نكن باشه؟
-باشه .هر چي كه تو بگي(خدا ازت ممنونم .تو چقدر خوبي)
بعد هم دوباره با چشماني كه مي شد شدت عشق و علاقه رو از توشون فهميد بهم نگاه كرد و بعد از چند لحظه دستام رو گرفت و فشار داد بعد با چشماني كه فقط اشك مي ريخت گفت:"قول بده تنهام نذاري.قول بده باشه؟
باز هم بقيه اش مال بعد....
|
+| نوشته شده توسط
انیسا مسیبی نیا در شنبه
1385/07/01
|